تبليغاتX
یک فنجان سکوت

جمعه پنجم بهمن 1386

تراشه زندگی



مردي كه مداد درست مي‌كرد، مدادي را برداشت تا در جعبه بگذارد، امّا قبل از آن به مداد گفت:
پنج نكته هست كه مي‌خواهم بداني.
قبل از آن كه تو را به جهانِ بيرون بفرستم،
مي‌خواهم اين نكته‌ها را فهميده و هرگز فراموش نكني،
در اين صورت مي‌تواني بهترين مداد دنيا شوي:

؟ كارهاي زيادي از دستِ تو برمي‌آيد؛ امّا فقط بايد در دست يك نفر قرار بگيري تا بتواني آن‌ها را خوب انجام دهي.

  گاهي تجربه‌ي دردناكِ تراشيده شدن را خواهي داشت؛ امّا براي آن كه مداد بهتري باشي، بايد اين درد را تحمّل كني، درعوض، تيز خواهي شد.

  بسياري از اشتباه‌ها را مي‌تواني درست كني.

 مهمترين قسمت و اصل وجود تو، مغز توست.

 ؟روي هر سطحي كه قرار بگيري، بايد اثري از خود، به جا بگذاري.
نوشته شده توسط sokot در 17:4 |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم بهمن 1386

سوءظن

مردي، صبح از خواب بيدار شد، ديد تبرش ناپديد شده، شك كرد كه شايد همسايه‌اش آن را دزديده، براي همين، تمام روز او را زيرنظر گرفت. متوجّه شد كه همسايه‌اش در دزدي مهارت دارد، مانند يك دزد راه مي‌رود، مانند دزدي كه مي‌خواهد چيزي را پنهان كند، پچ‌پچ مي‌كند. آن‌قدر از شكّش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض كند و نزد قاضي برود و شكايت كند؛ امّا همين كه وارد خانه شد تبرش را مشاهده كرد. همسرش آن را جابه‌جا كرده بود. مرد، از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه‌اش را زيرنظر گرفت. دريافت كه او مانند يك انسان شريف راه مي‌رود، حرف مي‌زند و رفتار مي‌كند.
نوشته شده توسط sokot در 16:54 |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم بهمن 1386

آموخته‌ام

آموخته‌ام چيزهاي كم اهمّيّت را تشخيص دهم و سپس آن ها را ناديده بگيرم.

آموخته‌ام كه باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم .

 آموخته‌ام زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو راست قامت‌‌ ، مثل صنوبر ، صبور مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ، روان ، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .

آموخته‌ام كه اگر مايلم پيام محبّت را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم .

آموخته‌ام ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.

آموخته‌ام دو نفر مي‌توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ولي آنرا متفاوت بينند.

آموخته‌ام كافي نيست فقط ديگران را ببخشم ، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشم .

 آموخته‌ام كه فقط چند ثانيه طول مي‌كشد تا زخم‌هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشان دارم ايجاد كنم، ‌امّا سال‌ها طول مي‌كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم .

آموخته‌ام كه دوستان خوب و واقعي ، جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردن شان سخت و نگه داشتن شان سخت تر است.

آموخته‌ام كه همه مي‌خواهند روي قله كوه زندگي كنند، ‌اما تمام شادي ها وقتي رخ مي‌دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند.


نوشته شده توسط sokot در 16:51 |  لینک ثابت   •